|
پایان داستان ما،و سرانجام تاریخ هنوز نوشته نشده و پیشاپیش
هم تعیین نشده است.چیستی و چگونگی ما در آینده به شیوه نگرش و
اراده خودمان بستگی دارد.اما اگر میخواهیم از بی
مایگی تخیل و از امحای ناخشنودی های پر ارزش خود
که احساسات مان را می پالاید و به ما می آموزد به شیوایی و دقت
سخن گوییم،و نیز از تضعیف اراده مان
بپرهیزیم،باید دست به عمل بزنیم.دقیق تر بگویم باید بخوانیم.
ماریو بارگاس یوسا.چرا ادبیات؟ ،ترجمه عبدالله کوثری.ص ۳۳. در
زمانه ای که احاطه و هجوم همه سویه رسانه از یک سو،و زندگی تشویشناک انسان
در چرخ دنده های تکنیک و سرمایه و صنعت از سوی
دیگر،وضعیت وخیم و بیمار و بیماری وخیم وضعیت
اجتماعی از دیگر جهت،و ددمنشی های قدرتمندان و علمداران پرمدعا هم مزید بر آن،همه
و همه فرد را آماج حملات لاینقطع خویش قرار داده اند،دیگر چه مجال یا حتی
شوقی برای هنر و اندیشه میماند؟دیگر چطور ممکن است
که زیبایی،عدالت،شناخت و " موهبت دل" چیزی
بیش از الفاظ باشد؟وقتی بی نان ایم و بی نائیم،دیگر مگر بیمار باشیم بینا
باشیم.ما، باشیم یا نباشیم،هستند عده ای که هستند.و
آنانکه چنین بیمارند،بیدارانند.کسانی که شیره جان و
عمر بی بدل خویش را سخاوتمندانه می دهند و اقسام بلیه را پذیرا
میشوند،مصیبت را از هر نوعش تحمل میکنند،اما به
ایمان و امیدشان پشت پا نمیزنند چه نجابتی دارند! چه
نجابتی که به خود اجازه نمیدهند زیر سایه سنگین خیانت،چه عیانش چه
نهانش،دمی آسوده بخوابند.در عرصه وجدانشان هر کاری
را با رنج سرشته و تلاش و دقت را به وسواس میرسانند و
همه اش با ایمانی،با امیدی و با عشقی.همانانند که دوست میدارند حالیا حتی
اگر دوستشان نداشته باشند.تو گویی به فریادی معتقند
چنین: یکی کرم
عاشق که در پیله اش می تند تار
بجرات می توان گفت خداوارتر از
خدایی است بی عشق و،با ماه و خورشید بسیار. مگر
چقدر پیش می آید که کتابی،آن هم ترجمه،جمله به جمله،خواننده را نوازش
کند.اگر به علاوه شرط امانت را رعایت کند آنوقت
چه؟هان!؟کار عظیم و شاق ایشان را با چه میزان و مقیاسی
برمیتوان سنجید؟سبک و وزن و بیان و کلام را با هم به فارسی برگرداندن،امری
است که به کشور گشایی های ناپلئون پهلو می زند.سهل
است،ادبیات اگر متعهد باشد،ادبیاتی خواهد بود،به
مقتضای جهان کثیف و زشت مان،بی رحم.ادبیاتی جراح و قصاب. " اینجا چاقو را
خوب به کار بردن کار ماست." ادبیاتی بی حجاب و بی حیا.ادبیاتی که میخواهد
،و چه بسا بتواند، نشانت دهد که " آدمیزاد تا چه حد
پست است. " گه چه ترس مبتذلی آن روی چهره قدرتمندان مغرور
پرهیبت هست: "ناپلئون،امپراطور قدرقدرت،خیلی زودتر
از تماشاگرهایش از نمایشی که بازی میکند عقش میگیرد.
" " خدای من آخر بفهم،باید خیال کند من که با او
ازدواج میکنم یک افسر نازی دستگاه اطلاعاتی هستم.اما
من نازی نیستم.من هیچ چیز از آنچه هستم نیستم." "آندری
را کشتند." .... و با این
همهتیغ را میکشند و میبرند و میکشند.خون ها به راه انداخته، دارها
آویخته،دهکده ها سوزانده،سرها بریده،بچه هایی را سربریده،زن های پستان
کشیده،روح ها را بارها پژمرانده و بعد " دارها
برچیده خون ها شسته اند. " چنان
جمیل و مجلل که دیگر به مخیله احدی هم نرسد که از ترس است که میکشند. "
آنکه می ترساند می ترسد."هنری صادق،متعهد و عریانگر
باید تا " وارد جزئیات شود " نگاه کند،هشدار دهد،
پرده بدرد و افشاگر سبعیتهای پنهان باشد.باید " تمام کراهت عیان و نهان" را تنویر
کرد.بی مقدمه،بی مجامله. و با شیوه ای که غافلگیر روح است.این گونه: "
من همان طوری می نویسم که حرف می زنم،بدون هیچ شگرد و ادا اصولی....همه
تقلایی که میکنم برای این است که به همان زبانی
بنویسم که با آن حرف می زنیم،چون که کاغذ کلام را
بد ضبط می کند.همه مساله این است....رسیدن به عصاره زبان....به نظر من این
تنها شیوه بیان حس و عاطفه است.چیزی که من می خواهم
روایت گری نیست.انتقال احساس است. چنین
کاری با زبان رسمی رایج،با سبک و سیاق ادیبانه،غیرممکن است.همچو زبانی مال گزارش
های اداری،بحث ومناظره و نامه نویسی برای دختر عمه یا دختر خاله است.که در
هر حال هم خشک و تصنعی است...{رمان هایی که به
زبان "کلاسیک" نوشته شده اند} اصلا رمان نیستند،فقط
طرح رمان اند.همه کار نوشتن شان هنوز مانده.شور عاطفی را کم دارند در حالی
که تنها چیزی که مهم است همین است.در تایید این حقیقت همین بس که اگر رفیق بازی
نبود،اگر تعارف و مجامله نبود،اگر کمبود نبود از خیلی پیش از اینها دیگر
کسی رمان نمیخواند....." این
هنر،که قصدش نمایش شرارت همیشه حاضر اما غایب از نظر است،به اقوی احتمال
باید در کلمات،در ادبیات، نمود یابد تا بلکه به مدد
شنیدار بتواند بنیاد متوحش را به دیدار آورد که زمانه
ما در تایید وجودش هر دم از نو برهانی قاطع می آورد: "
کشیش ناوال مورالس گفت: " میخواهم مثل مسیح رنج ببرم." چریک ها گفتند:"
بسیار خوب،تو هم مثل او خواهی مرد." عریانش
کردند،بی رحمانه تازیانه اش زدند،به زور سرکه در حلقش
ریختند،تاجی از خار بر سرش نهادند و تیری چوبی بر پشتش.به او گفتند: " خدا
را لعن کن تا تو را ببخشیم."کشیش گفت: " این من
هستم که باید برای شما طلب آمرزش کنم". آن
گاه چریک ها بر سر اینکه کشیش را به صلیب میخکوب کنند یا تیرباران مشاجره
کردند و بر سر تیربارانش متفق شدند. کشیش در آخرین
لحظات برای دژخیمانش طلب آمرزش می کرد." "
جناب اسقف ماژورکا با رضایت خاطر می گفت: فقط ده درصد از این اطفال
عزیز،پیش از آنکه به وسیله افسران خوب ما به سوی
مرگ اعزام شوند از اجرای آخرین مناسک مذهبی امتناع می
کردند." " گفته اند: زنان گارد
شهر ابتدا مورد تجاوز قرار می گرفتند و بعد پستان هایشان بریده می شد ." "
معلمی که فالانژیست ها می خواستند با ضربات مشت و لگد به اعتراف وادارش
کنند ناچار شد رگ های خود را به قصد خودکشی با
دندان پاره کند." " ۱۹۳۶
در اسپانیا،اعضای بدن مردی را در حضور همسرش قطعه قطعه
کردند و زن درجا دیوانه شد" (قرینه آن در رفتار
دولتیان ترکیه با ارامنه،در فیلم مزرعه چکاوک،به کارگردانی برادران
تاویانی به تصویر آمده است.) "
زن های یهودی غالبا بچه های شان را به جای آن که با خود به اتاق گاز ببرند
زیر البسه شان مخفی میکردند.روی این حساب،کوماندوی
مخصوص ـکه از افراد زندانی تشکیل شده بود ـ دستور
داشت تحت مراقبت اس.اس ها توده البسه را بگردند و اگر بچه ای پیدا شد به
اتاق گاز پرت کنند." "
آنچه بر سر یک فرد روسی یا چک می آید به هیچ وجه برای من اهمیت ندارد.این
که ده هزار زن روسی هنگام حفر خندق ضدتانک از خستگی
بمیرند،فقط تا آن حد مورد اعتنای من است که خندق
ضدتانک،برای آلمان،تمام شده باشد." واقعیت
این است که ما انسانها در مقیاس وسیع،بی آبروتر از آنیم که این فهرست را
پایانی باشد.اینها حتی زشت ترین نمونه ها نیستند!و
کار هیچ هنری،خاصه هیچ ادبیاتی،نشان دادن تمام
نمونه ها و جزء جزء واقعیت نیست.این همان لحظا ایست که ادبیات به قصد
بازنمایی " همه واقعه در کلیتش و اجزای محرکش" دست
به آفرینش می زند.دقیقا همین واقع گرایانه ترین
مرحله است که رمان، و تمام هنر را شاید،محمل تصاویر غیرواقعی قرار می دهد و همین
جاست که ادعای بلند پروازانه اش را به کرسی می نشاند: توصیف و نشان دادن
بدون حتی یک مثال. این
طور است که رسالت ادبیات، رسالتی جهانی است.این طور است که شاملو ، فروغ ، هولدرلین،
حافظ،سایه،مولانا،سلان،خیام،...ایواز برای اهالی محل یا وطن شعرسرایی
نکرده اند.بلکه،هدف شان باشد یا نباشد،آنچه بر زبان
و قلم شان آمد، جهان شمول است.گویی یک فریاد است
که از چند سینه در آسمان تهی طنین می افکند.خانگی هست،اما محبوس نیست. و
هیچ مرز جغرافیایی را " به کوی می فروشان راه نیست.اینجا "سکوت تقوای ما
نیست". کافی است تا صدایشان را
خفه کنند،کافی است تا لب نجنبانند؛آنگاه خرمن درون را به آتش میکشند: شد
آنکه اهل نظر به کناره می رفتند هزارگونه سخن در دهان و لب
خاموش به بانگ چنگ بگوییم آن حکایت
ها که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش شراب
خانگی ترس محتسب خورده به روی یار بنوشیم و بانگ
نوشانوش به همین دلیل،مخالفین ترجمه آثار ادبی،به
عقیده بنده،یا اشتباه میکنند یا به شدت آرمانگرا هستند(و
این یعنی سری فارغ از دنیا داشتن)،یا اساسا ماجرا اصلا جنبه صداقتش میلنگد.کاملا
عکس نظر ایشان را دارم: ترجمه،خاصه
ترجمه آثار ادبی و فلسفی،حتی فراتر از نیاز و ضرورت مبتنی بر انتخاب ماست. پشتیبان
و دلیل راه وضعیت ناگوار روحی ای است که در آن هستیم.اهدای خون در یک وضع اورژانسی
است.نفسی که غرقه دقیق ۹۰ منتظر آن
است.چراغ است.جرس،قیامتی زودرس و بیدارکن.سفرنامه
انتهای شب!نشان دادن آنچه نمی بینیم.خفه کردن آنچه زیاده می شنویم. بیدار
کردن احساسات فراموش شده و به قول یوسا پالاییدن احساسات است.وقوف بر این نکته
که اگر جویای حقیقتی شهامت آشیل بایدت و صبر ایوب و استقامت کوه،و درعین
حال دل ماهی و آرزوی پرنده.دل به دریا افکن باید
باشی،واقعا ماجراجو چون " متاسفانه همه روشنایی مال
جاهای ممنوع است." " تا ابری
روشن تر از ابر دیگر به نظر می رسید به خودمان می گفتیم که چیزی دیده
ایم....اما روبروی ما غیر از رفت و برگشت انعکاس
صداها هیچ چیز مطمئن دیگری نبود،انعکاس صدایی که
اسب ها ضمن تاخت و تاز به راه می انداختند،صدای مهیبی که خفه ات می کرد،بس
که ناراحت کننده بود.اسب ها انگار تا آسمان می
تاختند و هر چه را در سرتاسر عالم بود صدا می زدند
تا قتل عام مان کنند...." ترجمه
،حرفه شریفی که سرسلسله اش را نزد انبیا می توان جست،در کشور ما به حد زیادی
دست کم گرفته شده و راستگویانه تر لعن شده.مترجمی از لحاظ مالی یعنی
گدایی، از دید اجتماعی یعنی " مترجم" ،از حیث
جسمانی و روحی یعنی به شدت بیمار،و به باور غالب کلمه
چیدن.چه بسیار تحصیل کرده ها که به گمانه زنی هم نه،به یقین ترجمه را
جایگذاری چند واژه به جای چندتای دیگر میدانند و
البته معانی و کلمه ها پیشاپیش در فرهنگ ها تعبیه شده
اند.و کار مترجم،بیشینه تکیه بر حافظه ای قوی است که معادل ها را به خاطر
آورد. برداشتی کاملا هزل و
لوث.برداشتی که هیچ چیز از سبک،روح و زندگی اثر ندیده.که از فهم و
بازآفرینش اثر هیچ حظی نبرده.ساده تر بگویم: برداشتی بازاری. من،مرگ
قسط اثر لویی فردینان سلین را مثال می آورم با ترجمه فوق العاده زیبا و
(به تایید سفارت فرانسه امین) فارسی آن که می تواند
نمونه ای باشداز ذوق سرشار و بی بدیل مترجمی
متعهد،دانا و بسیار زیباشناس. چه
کسی ممکن است از خوانش ترجمه فارسی مرگ قسطی لذت نبرد؟چنینی کسی احتمالا از
هیچ رمان دیگری خوشش نیایدبیاید یا نیاید،هستند عده ای که همان چند سطر
اول " کلک شان را میکند" و چنان قرار از کف شان می
رباید که " چیزی نماند بخورند زمین." " گرومب گرومب
بادابووووم،فرصتی نیست که اصلا فکر کنیم..." دست خودمان که نیست. "
می کندمان حال به حالی" اصلا بفرمایید این هم نمونه: "
که بالاخره قصه مان شروع شد: در " بردون" هستیم.در
منطقه " وانده"....مسابقات پهلوانی برپاست....شهر برای استقبال از
رزم آوران آماده می شود....اشرافیان با لباس فاخر ببین....کشتی گیران
برهنه...دلقک ها و مطرب ها....ارابه هاشان می
گذرد....جمعیت را می شکافد....نان ها را ببین که برشته می
شوند...سه شوالیه با جوشن های زرنگار.....همه از راه های بسیار دور آمده
اند....از جنوب فرانسه....از شمال....دلاورانه
مبارز می طلبند.... دیدی زبانش چه
می کند؟مصور است.می بردمان به خود واقعه،" با ورود به جزئیات
" .... حالمان خوشی می زند.مست می شویم.نه آب
انگوری....تاز ه بعدش،این تلوتلو خوری مسکرانه
نوسان همگونی می یابد با حال و حسی می شود گفت :
می برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را زین دلیل آسمانی هر که
غافل ماند،ماند " تب باشد یا نه،در هر حال هنوز هم
هر دوگوشم چنان وزوزی می کند که از آن بدتر نمی شود.از
زمان جنگ تا حالا همین طور دارد صدا می کند.جنون همین طور در تعقیبم
بوده،یک بند به مدت بیست و دو سال.معرکه ست.هزارجور
سروصدا و قشقرق و هیاهو را روم امتحان کرده.اما من
از خودش هم سریع تر هذیان بافته م،روش را کم کرده م،روی "خط پایان" هذیان و
جنون درش گذاشته م و برنده من بوده م.بله!مسخره بازی در می آرم،خودم را به
لودگی می زنم،مجبورش می کنم فراموشم کند.رقیب
بزرگم موسیقی ست،ته گوشم گیر افتاده و رفته رفته
خراب شده....مدام باام در می افتد....با ضربه های ترومبون گیجم می کند،شب و روز
دست و پا میزند و به خودش می پیچد.همه صداهای طبیعت توی گوشم هست.از صدای فلوت
تا آبشار نیاگارا....طبل و تبیره را دارم و یک بهمن ترومبون.هفته ها پشت
سر هم "مثلث" می زنم.شیپورم از
مال همه بهترست.برای خودم تنهایی یک دسته کامل سه هزار و پانصد و بیست
و هفت پرنده کوچک کوچک دارم که یک لحظه هم آرام نمی گیرند....همه ارگ های
دنیا منم.همه چیز از من است،گوشت و روح و
نفس....اغلب حالتم خسته و از رمق افتاده ست.فکرها
توی کله م سکندری می رود و کله پا می شود.بااشان خوب تا نمی کنم.کارم ساختن
اپرای سیل و توفان است.بعد که پرده پایین می افتد قطار نیمه شب وارد
ایستگاه می شود....سقف شیشه ای آن بالا می شکند و
می ریزد پایین....بخار از بیست و چهار سوپاپ می زند
بیرون....زنجیرها پرت می شود تا طبقه سوم.....در واگن های ولنگ و واز سیصد
نوازنده سیاه مست با سروصدای چهل و پنج خط نتی که
همزمان می زنند آسمان را جر می دهند... بیست
و دوسال است که هر شب می خواهد کلکم را بکند....درست سر ساعت دوازده...اما من
هم می دانم چطور از خودم دفاع کنم...با دوازده سمفونی کامل طبل و سنج...دو
سیلاب بلبل...یک گله کامل فوک هایی که با آتش
زجرشان بدهی...برای یک آدم عزب بد سرگرمی ای نیست...انصافا...زندگی
دومم است....به کسی چه." و باز
به قلم همین مترجم،در خوشی ها و روزها اثر مارسل پروست: "
از درون دل خدا که در آن خفته ای...حقیقت هایی را نشانم ده که برمرگ چیره
اند،چنان می کنند کزآن نهراسی و حتی دوستش بداری." این
نوشته آرزومند آنس که ای کاش توانسته باشد ذره ای از حشمت مترجمان شریف کشورمان
را نشان داده باشد.که چه نازنینانی،چه تلاشهای فوق الطاقه ای کرده اند،و
با چه امیدهایی زیسته اندـمی زیند. و ضمن همه آنچه
در دل شان پوسیده،چنان سلامت و صفایی از یک زندگی
نشانمان دادند که گویی در مقابله با دوصد لشکر غم جشنواره محبت و لبخند
برگزار می کنند.نادیدنی را وادار به جلوه فروشی کردن: زیبایی منتظر را
بارها به عرصه کشیدن و آوردن،و پرده را به کناری زدن.خود زیبایی را
نمایاندن و به خواسته ی دیرین دل جامه عمل پوشنادن.آنچه از صمیم جان می
خواست؛سالهاست.. بهارحسن آن مهتر
به ما بنمود ناگاهان /شقایق ها و ریحان ها و گل های عجب ما را مهدی
سحابی،بهانه این نوشتار،بی گمان یکی از آنهاست.کسی که در گزینش اثر و
ترجمه آن نهایت دقت را روا می داشت، و ایران تا
ایران است به او مدیون است.بلی،مدیون است به کسی که
هفده سال عمرش را با رنج و تعبی وصف ناشدنی می ریزد به پای ترجمه شاهکار هفت
جلدی پروست،که بنا به همه ظاهرها این توان زایدالوصف فقط از آنانی ساخته
است که دل شان قوت و نوری میگیرد از ایمان راسخ به
انسانیت و به آنچه شاید خدا باشد و کسی نامش را
نمیداند.بله،چه بسا خدا همان منبعی باشد که دل مردان و زنان نیک سرشت را نورانی
میکند و نورانی نگه میدارد. همه ی
اهل ادبیات مدیون و ممنون مترجم و منتخب محترم و متعهد کتاب دوست
بازیافته از فرداولمن هستند . درباره
ی مهدی سحابی هنرمند،نقاش،عکاس مجسمه ساز و...بهتر می دانیم دیگرانی که
اصلا می دانن هنرچیست و از هنرمند گفتن به جه صورت و حال است ،،بگویند.من
همین قدر دلم حس می کنم که اگر تمرکزی بیشتری در این نوشته بر این چهره
شود،دور نخواهد بود که از مجرای متنی که جز خوبش را ندید،شخصیتی قهرمان و
مرجعی مطلق از آن بیرون بر توان کشید.چیزی که در نهایت جز پوشالی بودن ما و
او را نشان نخواد داد.ضمن آنکه آنچه او را نزد من به رافت ابرمردانگی
فرامیکشد این است که جفای روزگار نتوانست مهرش را بکاهد یک جایی نوشته
بود: "... و به یاد آورند که هیچ زنده ای،با همه عظمت و عزت،نباید افتخار
ببیند تا پس از مرگ ." ای کاش می بود و نقضش را می دید.می دید که یکی مترجم
خوب دیگریشاهکاری می نویسد و به او،تقدیم می کند تا" ادای دینی هر چند
ناچیز " کرده
باشد.افسوس،چاپ نشد تا تو هم رفتی.... نظیر
خویش بنگذاشتند و بگذشتند /خدای عزوجل جمله را بیامرزاد امروز،دومین
سالگرد وفات مهدی سحابی است.و البته،ما سوگواران خندانیم.وقتی تنی زیر خاک
می رود،چه بسا بسیار پررنگ تر از پیش در دل حاضر و ظاهر شود و مهدی سحابی
از قلب مان بیرون شدنی نیست که نیست....این روز
گرامی باد.
تقدیم
به هرکس که باخته است آنچه را که هرگز باز نمی توان یافت....
هرگز!
تقدیم
به مترجم سلین،پروست،بالزاک،اولمن،فلوبر.......
به نقاش،عکاس،خبرنگار و مجسمه ساز
به هنرمند
به مهربان
مهدی سحابی
با ستایش و نیایش
میلاد منصوری تکثیر و کپی از این نوشته به هر
نحو،با یا بدون ذکر منبع،مایه امتنان خواهد بود
|